نسيم منزل ليلي
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. یک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد من موافق مالکیت نیستم ولی فرصت ها یک پیرزن دوکوزۀ آب داشت یکی ازاین کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز دو سال تمام، هرروز زن این کار را انجام می داد البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار پیرزن لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دار گفت: یعنی سوئی که تو هستی، توجه کرده ای ؟ من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم، دو سال تمام، من ازگل هائی که اینجا روئیده اند اگرتو این ترک را نداشتی، هرگزاین گل ها وزیبائی هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم . ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و باید انسان ها را همان جورکه هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم . برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و ريسمان ذهنى به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ، تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم. به قـــولِ مارتین لوتر کینگ، گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی. بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ به قـــولِ زنده یادحسین پناهی تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت زوووووووو..... تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود آموختهام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... دستم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند... اما هیچ کس فکر نکرد که شاید ... یک گل کاشته باشم ...! به قـــولِ حسین پناهی این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟ یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی زندگی به من آموخت؛ بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است. از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد! آنجا كه آزادي نيست، اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد، اجازه نمی دادند که رای بدهید! مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند، در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند ! ((کامیون حمل زباله)) روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بيرون آورد و شروع کرد با تعجب از او پرسیدم: ((چرا شما اين رفتار را کردید؟ ((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو..... قدرت خارق العاده تلقين می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که تفاوت در رنگ و نژاد برتری می آورد! گوشه اي از وصيت نامه رابرت.ن.تست روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آنجا زير ملافه سفيد پاکيزه اي در چنين روزي تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب، هر گوشه از مغزم مرا بكاويد، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد
یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است،
سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند.
سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست،
احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)،
آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند.
اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد
که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی
برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد
جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب،
مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند،
و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را.
همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند،
و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میز مانده است.من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم،
که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند.
داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان
، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد
در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ
دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد
کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش،
وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه
مال خود خودته،
و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد
چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده،
من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،
گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم
سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،
زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه
رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم
که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،
صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي
حداقل يک مطلب رو بخونم.
تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت.
فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج
مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه مي مونه،
مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که
فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم،
هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم،
همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم،
هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت
يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت
بعدي اينکارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه
مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور
در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرميکني
که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه
و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني
و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه ازش لذت ببري
شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه
حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...
و اینطوره که آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن
میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن
از دست دادن و دیگه مال اونها نیست...
روبرای توجه ومحبت کردن به نزدیک ترین های
زندگیتون ازدست ندید
که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش
می گذاشت، آویخته بود و ازاین کوزه ها برای آوردن
آب از جویباراستفاده می کرد.
بی عیب و سالم بود و
همۀ آب را در خود نگه می داشت .
جویبار تا خانه را می پیمود ،
آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد
و زمانی که زن به خانه می رسید ،
کوزه نیمه پر بود.
وهمیشه کوزه ای که ترک داشت، نیمی از آبش را
در راه از دست می داد .
.ازعیبی که داشت واز این که تنها نیمی ازوظیفه ای را که برایش
در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد ..
در کنار جویبار به زن گفت :
من از خویشتن شرمسارم. زیرا این شکافی که در پهلوی من است ،
سبب نشت آب می شود
و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .
آیا تو به گل هائی که دراین سوی راه ،
می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.
و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم
تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.
چیده ام وخانه ام را با آنها آراسته ام.
آنها به خانۀ من راه نمی یافت.
شیرین می سازد .
یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید.
ما گل هائی کاشته است ،
که کاستی های ما آنها را می رویاند
شيوانا به همراه تعداد زيادى از شاگردان خود صبح زود
عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند
به تعدادى دختر و پسر جوان رسيدند که در کنار
جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده
وقتى چشمشان به گروه شيوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن
آنها و براى هر يک از اعضاى گروه اسم حيوانى را درست کردند
و با صداى بلند اين اسامى ناشايست را تکرار کردند.
شيوانا سکوت کرد و هيچ نگفت.
وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسيدند
و در معبد شروع به استراحت نمودند.
شيوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست
تا اثر گذارترين خاطره اين سفر يک روزه را براى جمع بازگو کنند.
تقريبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان
کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پايان خاطره از اين عده
به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد کردند.
شيوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول
خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل کرديد و در تمام مسير
با اين انديشه کلنجار رفتيد که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى
از خود ارائه نداديد!؟ شما همگى از اين جوانان با
صفت ساده لوح و خام ياد کرديد اما از اين نکته کليدى غافل بوديد
که همين افراد ساده لوح و بىارزش تمام روز شما را هدر دادند
و حتى همين الآن هم بخش اعظم فکر و خيال شما را اشغال کردند.
اگر حيوانى که وسايل ما را حمل مىکرد توسط افسارى
که به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهى کرد.
آن جوانان با يک ريسمان نامريى که خود سازنده آن بوديد اين کار را کردند.
در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کرديد
و آن صحنهها را براى خود بارها در ذهن خويش تکرار کرديد.
شما با ريسمان نامريى که ديده نمىشود ولى وجود داشت و دارد،
از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خوردهايد. و آنقدر
اسير اين بازى بودهايد که هدف اصلى از اين سفر معرفتى را از ياد بردهايد.
من به جرات مىتوانم بگويم که آن جوانان از شما قوىتر بودهاند
چرا که با يک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار دادهاند
و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود يدک بکشيد
هرگز نمىتوانيد ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشيد
و در نتيجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد.
ياد بگيريد که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد
را در زمان خود به حال خود رها کنيد و در هر لحظه فقط به
خاطرات همان لحظه بينديشيد. اگر غير از اين عمل کنيد،
به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود يدک ميکشيد
آنقدر زياد ميشود که ديگر حتى فرصت
يک لحظه تماشاى دنيا را نيز از دست خواهيد داد.
محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
به قـــولِ خسرو گلسرخی:
تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
به قـــولِ چارلی چاپلین
میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
به قـــولِ چارلی چاپلین
اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
به قـــولِ حسین پناهي
روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
به قـــول ارنستو چه گوارا
به قـــولِ پروفسور حسابی:
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید.
من که نمی خواهم موشک هوا کنم .
می خواهم در روستایمان معلم شوم .
و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،
ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان
تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
به قـــولِ والت ویتمن
به قـــولِ ژان پل سارتر
به قـــولِ مارک تواین
به قـــولِ برتراند راسل
صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست
در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. رانندة تاکسی
من محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله
چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد!
به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد
و برای آن شخص دست تکان داد.
منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!))
در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من آموخت
که هرگز فراموش نکرده و برايتان توضيح ميدهم:
مانند کامیون های حمل زباله هستند.
آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند.
وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود،
آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
در منزل، یا توی خیابان پخش کنيد.
که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.
وقتی که زنگ را زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله
راکه روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال
اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد
و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک
را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت .
سرانجام يکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد
، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود
.
اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست
احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود
که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد
بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت.
برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد
چند نمونه فراموش نشدني باعث تغيير نگرش پزشكان
و روانشناسان شد.
يك زنداني كه قصد فرار داشت بطور مخفيانه خود را
در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود
كه در يخچال قطار قرار دارد.
زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال
قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد.
اما بعد از رسيدن به مقصد مشاهده كردند كه زنداني
يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است
و اين نشان ميدهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده
كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير
ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده
كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.
نمونه ديگر آزمايشي بود كه به پيشنهاد يكي از روانشناسان
بر روي دو تن از مجرمين محكوم به اعدام انجام شد.
آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني
بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش
او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان
خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس
چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست
وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه
آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد
اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود.
اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري
ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود
را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش
به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند.
ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است.
در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر
به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد.
اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي شما با توجه به
آنچه فكر مي كنيد يا خيال مي كنيد كه حقيقت دارد
واكنش نشان مي دهد.
دستگاه عصبي شما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد.
در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز
در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد.
اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است.
در واقع اينطوري ساخته شده ايم.
ازتون میخوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها،
فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به
خودتون چی میگین هیچ وقت نگین که چرا زندگی من
اینجوری چون همش دست خودتون و این شمائین که
زندگی خودتون رو به ویرونه و کلبه ای خرابه تبدیل
میکنین یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی نظیر
درس فلسفه شد و بار سنگین خود
را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای،
یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته
برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت
و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه
رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق
باز بین توپ های گلف قرار
گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید
که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت
و داخل شیشه ریخت؛ و خوب
البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.
او یکبار دیگرپرسید که آیا
ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت
و روی همه محتویات
داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی
بین ماسه ها رو پر میکنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:
" حالا من می خوام که
متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست،
توپهای گلف
مهمترین چیزها در زندگی شما هستند –
خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،
سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان-
چیزهایی که اگر همه چیزهای
دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند،
باز زندگیتان پای برجا خواهدبود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند
مثل تحصیتان، کارتان، خانه
تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند-
مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید،دیگر جایی
برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه،
درست عین زندگیتان. اگر شما
همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده
و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر
جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی
نمی مونه. به
چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین،
با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.
با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.
همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپ های گلف باشین،
چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،
موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.
بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید:
پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی.
این فقط برای این بود که
به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان
چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه
در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
حالا با من یک قهوه میخوری؟
یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست
به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است
با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد
مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"
زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟
به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است،
من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"
مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید،
متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم
ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"
مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:
"خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این
قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم
و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند،
ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"
و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد:
"ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی
به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند،
با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه
یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."
و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:
"قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید
و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."
تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند
شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند
که چهار طرفش زير تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدمهايي
که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم مي گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است
و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.
زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد.
بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم و بگذاريد جسمم
به ديگران كمك كند به حيات خود ادامه دهند.
چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشمهاي يك زن نديده است.
قلبم را به كسي بدهيد كه از قلب جز خاطره دردهايي پياپي
و آزاردهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد
كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند
و نوه هايش را ببيند. كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش
به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند.
استخوانهايم، عضلاتم، تك تك سلولهايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد
كه آنها را به پاهاي كودكي فلج پيوند بزنند.
و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با كمك آن پسرك لالي بتواند
با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران
را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه از من باقي مي ماند بسوزانيد
و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گلها بشكفند.
اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم،
ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شيطان و روحم را به دست خدا بسپاريد
و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد
يا به كسي كه نيازمند شماست كلام محبت آميزي بگوييد.
اگر آنچه را گفتم برايم انجام دهيد هميشه زنده خواهم ماند
| :قالبساز: :بهاربیست: |


